دستهبندي موضوعي: داستان موفقيت
مصاحبه با ساناز ابوالفضلي
به نظر من ريسک کردن در زندگي خيلي جاها به نفع آدم تموم ميشه و خيلي جاها هم آدمرو ميزنه زمين. ولي همين زمين خوردنهاست که آدمرو به جايي ميرسونه. من زندگيم خيلي راحت نبوده. در اين دو سال خيلي سختي کشيدم ولي همينا باعث شده که درآمدم اينقدر بشه. امروز که 16 مارسه نزديک به 800 هزار تومنه که تا آخر ماه حتماً بيشتر ميشه.
نيما عربشاهي
2241 كلمه
در خدمت خانم ساناز ابوالفضلي هستم. از دوستان خوبي که الهامبخش خيليهاست. ساناز در شعبه ايراني شرکت اوريف ليم (اوريف ليم پرشيا) مشاور زيبايي است. خب ساناز عزيز لطفاً داستان زندگي خودت رو براي ما تعريف کن.
من پدرم گرگان کارخانه دارن و همه فکر ميکنن هرکي کارخانه داره، حتما زندگي راحت و بي دردسري داره. در حالي که اصلاً اينطوري نيست و هرکس مشکلات خاص و خيلي شديد خودش رو داره. منم موقعي که گرگان بودم خيلي تحت فشار بودم. شرايط سختي رو مي گذروندم. کوچکي گرگان خيلي اذيتم ميکرد چون از يه شهر بزرگ رفته بوديم گرگان و اينکه اصولاً مردمش از نظر فرهنگي متفاوت بودن.
اون موقعي که ديپلمم رو گرفته بودم و براي دانشگاه ميخوندم اين فشار چند برابر شد. فشار کنکور هم روش بود و بالاخره به يه روزي رسيد که من زدم زير همه چيز و دلم خواست که بيام تهران زندگي کنم و به چيزي که ميخواستم برسم.
خيلي حالم بد بود. خيلي بي انگيزه بودم. خيلي تحت فشار بودم. از طرفي غذاب وجدان داشتم بخاطر پولهايي که پدرم خرج کرده بود تا من دانشگاه قبول بشم. بهترين معلمها را گرفته بود.
سال 85 در شرکتي وارد شدم که پايه حقوقي کمي داشت. استخدام نميکرد. حتي با اينکه کارمند خوبي هم بودم. زياد نميخوام درباره اون شرکت صحبت کنم. تا اينکه مدتي بعد از طريق يکي از آشناها با اوريف ليم آشنا شدم. به من پيشنهاد داده شد بيام بعنوان فروشنده در شرکت کار کنم.
اصلاً خوشم نميومد که بهعنوان فروشنده کار کنم ولي بعداً با محيطش که آشنا شدم ديدم که زياد هم بد نيست. بعد از دو سه ماهي که در فروشگاه کار کردم، شدم مدير داخلي شرکت و رفتم شعبه.
در هر صورت گذشت و سقف حقوق من به 450 هزار تومن رسيد و حتي بيشتر از اون شد. چون شرايط زندگي من طوريه که تنها زندگي ميکنم و خودم خرجمرو ميدم حداقل 300 تا 350 هزار تومن من در رو داشتم جوري که حتي يه قرونش هم برام نميموند. و واقعاً سخت بود که اينطوري زندگي کنم. 350 هزار تومن به جز خرج خورد و خوراکم.
اين بود که کم کم خيلي بهم فشار اومد. غرورم هم بهم اجازه نمي داد که بخوام از کسي کمک بگيرم. حتي از خانوادهم چون مي خواستم که مستقل باشم و سخت بود که از بابام پول بگيرم.
توي اوريف ليم، خانم آزيتا هدايتي و فرناز حائري خيلي بهم کمک کردن. در ابتدا با هم همکار بوديم و کم کم شدن دوستان صميمي و بهترين دوستان من و نقش حامي رو در زندگي من پيدا کردن. که خيلي خيلي از نظر روحي تونستن کمکم کنن. و کمکهاي ديگهاي که خود خدا ميدونه. که اگه واقعاً نبودن خدا مي دونه که من الان در چه شرايطي بودم.
وقتي فروش مستقيم اوريف ليم از اواسط آذر ماه شروع شد من رفتم مرکز خدمات. اوايل خيلي با ذوق و شوق ميرفتم سر کار. مدتي که در اوريف ليم کار ميکردم با عشق کار ميکردم. صبحها با عشق از خواب بيدار ميشدم. فقط ذوق و شوق اين رو داشتم که الان ميرم شرکت و کار ميکنم. براي يه کارمند خيلي خوبه که با عشق بره سر کارش.
ولي دو سه ماه که گذشت کم کم مرکز خدمات خيلي شلوغ شد. در عين حال فشار خرج زندگي هم زياد شد. ديگه نابود شده بودم. ديگه هيچ انگيزه اي نداشتم. حتي ديدم اون عشق به کارم هم داره کمرنگ ميشه. و اون احساس خوب رو هم داشتم از دست ميدادم.
اواسط زمستون بود. يه فصل سرد و يخ و بيروح. اونم باعث شده بود که من همچنان انگيزهم از دست بره. و من توي اون دو سه ماه حدود 10 کيلو وزن کم کردم. همون موقع بود که يه پيشنهاد کاري به من شد. با پايه حقوق 500 هزار تومن، بيمه، ناهار، آخر هفته تعطيل. براي من بد نبود چون اون موقع داشتم از اوريف ليم حدود 350 هزار تومن ميگرفتم.
خب شرايطش خوب بود. من يه مقداري دلم لرزيد. رفتم توي فکر که از اونجا بيام بيرون. برام سخت بود. يک سال و اندي با پرسنل اوريف ليم زندگي کرده بودم. دلم نميخواست از آزينا و فرناز جدا بشم. اما اون 500 هزار تومن هم برام مهم بود. چون به يکنواختي رسيده بودم حاضر بودم کار با حقوق بيشتر رو انجام بدم.
رفتم اون شرکت صحبت کردم. و يه ماه فرصت خواستم که بتونم اوريف ليم رو ترک کنم و توي اون شرکت مشغول به کار بشم.
تا اينکه در همين زمان فراز که سر گروه قويترين و حرفهاي تيم اوريف ليم هستش و تقريباً هر روز ميمدم اوريف ليم براي رسيدگي به کارهاش، متوجه شد که من ظاهراً خيلي خسته به نظر بيام و اون شرکت رو ترک کنم. فراز برام يه دياگرامي رو رسم کرد و تفاوت زندگي کارمندي و داشتن شغل آزاد رو برام گفت.
چيزي که ميديدم اين بود که مشاورها درآمد خوب دارن ولي من دارم توي مرکز خدمات کار مي کنم.
ولي فراز اون رو جوري اعلام کرد که منو برد توي فکر. نحوه بيانش جوري بود که خودم رو اون طرف کانتر ديدم. و به عنوان يه مشاور ديدم که چطوري ميتونم پول در بيارم.
براي فراز گفتم که شرايط زندگي من سخته. من تنها زندگي ميکنم، فقط 20 سالمه. فراز وقتي فهميد من 20 سالمه باورش نميشد. چون نحوه برخوردم با مشاورها و ارباب رجوع جوري بود که نشون نميداد من 20 سالمه.
خلاصه يه کمي با فراز بيشتر صحبت کردم و شرايطم رو بيشتر براش گفتم. و گفتم که من بايد کارمند باشم که يه حقوقي ماهيانه داشته باشم که بتونم 350 هزار تومن هزينه ها رو بدم و در کنارش مشاور بشم.
اما فراز بازم باهام صحبت کرد و گفت که تو ميتوني، تواناييش رو داري. برام جالب بود که فراز از ميون اون همه پرسنل اوريف ليم به من پيشنهاد مشاور شدن داده. با آزينا به عنوان يه دوست مشورت کردم، آزينا مديرم بود و من براش خيلي خوب کار ميکردم. هميشه سعي ميکنم که بهترين باشم. توي اوريف ليم هم يه کارمند خوب بودم. اگه آزيتا خير و صلاح منو نميخواست ميگفت نرو و با توجه به سال جديد، پايه حقوقم رو بيشتر ميکرد. اما خالصانه و با نيت خير به من پيشنهاد داد که مشاور بشم. بهم گفت که من آينده تو رو ميبينم که ميبينم که وقتي مشاور بشي ميتوني به کجاها برسي. و صادقانه به من گفت که پيشنهاد فراز رو قبول کنم. گرچه سخت بود چون داشتم از آزيتا و فرناز جدا ميشدم. درست بود که بازم داشتم با اوريف ليم کار ميکردم ولي ديگه نه بهعنوان يه کارمند. و هيچ وقت فکرش رو نميکردم که يه روزي من از حالت کارمندي اوريف ليم خارج بشم.
با فرناز هم صحبت کردم؛ فرناز حائري. او هم خيلي بهم انگيزه داد و گفت تو ميتوني. به نظرم اونا استعدادهاي منو شکوفا کردن. بهم گفتن که چه شخصيتي و خصوصيتهايي داري.
خلاصه مشاور شدم. فراز برنامهريزي کرد. هر روز جلسه و تشويق. ماه آخري که توي اوريف ليم بودم، اواسط بهمن بود. يعني فقط دو هفته از فوريهرو کار کردم و همون موقع شدم 15 درصدي. برام خيلي جالب بود. اولش فکر ميکردم که 9 يا نهايتش 12 درصدي بشم. چون يه کارمند نميتونه مشاور باشه من نميتونستم هيچ فعاليتي بکنم. و وقت زيادي نميتونستم براش بگذارم. اوريف ليم هم خيلي شلوغ شده بود، فشار کاري منم در سرويس سنتر زياد شده بود. وظايف کاريم خيلي زياد و فشرده شده بود. ولي وقتي شدم 15 درصدي خيلي دلگرم شدم.
در ماه بعدي که ماه مارس باشه، امروز 16 مارسه و من امروز 21 درصدي شدم و خيلي خوشحالم. و همه چيز رو مديون فراز و آزيتا و فرناز ميدونم چون خيلي کمکم کردند. خيلي برام مهم بود که من با يه همچين شرايطي، کم تجربه، کم سن و سال تونستم اين کار رو بکنم. خب خيلي دلم رو گرم کرد.
خلاصه اينکه امروز هم اينجا هستم، احساس رضايت ميکنم. کار بزرگي کردم. خيلي تحت فشار بودم. وقتي ميخواستم تصميم بگيرم که سر کاري که بهم پيشنهاد شده بود نرم خيلي برام سخت بود. با خودم ميگفتم که مگه من چيم از ديگران کمتره. وقتي آزيتا و فرناز و فراز بهم ميگن مشاور بشو حتماً چيزي در من ديدند.
خوشبختانه من هم تونستم کاري بکنم و خيلي خوشحالم. حس خوبي دارم. انگار چندين قله رو فتح کردم. خيلي برام جالبه. کساني که مدتهاست مشاور شدن حتي در تيم فراز هستند و اسپانسرهاي خوبي دارند هنوز 21 درصدي نشدند. ولي من شدم. فقط هم به خاطر اينکه به دستورالعملي که فراز بهم داده بود گوش دادم و هر کاري که گفته بود انجام دادم و زير آبي نرفتم و واقعاً نتيجه گرفتم.
من به همه پيشنهاد ميکنم که از تجربيات اسپانسرهاي خودشون استفاده کنند. مطمئنم که اسپانسرهاي خوبي دارند. چون بهتره که از تجربيات چند ساله اونها استفاده کرد تا اينکه آدم خودش تجربه کنه.
ميخوام برگردم به زماني که در منطقه راحت بودي. زماني که پيشنهاد کاري داشتي. با توجه به اينکه گفتي هزينههاترو خودت ميدادي و ميدي. شرايط زندگيت مثل خيليهاست و شايد سختتر. و مسلماً خيلي خيلي سخت بوده. کمي از حس اون موقعرو بگو. و اينکه آيا وقتي فراز و ديگران تشويقت کردن براي بيرون اومدن از اوريف ليم، آيا اين بيرون اومدن ترس نداشت؟ وارد شدن به منطقه ناشناختهها، منطقه خطر، آيا ترس نداشت؟ هرقدر هم براي آدم توضيح داده بشه باز هم ناشناخته است.
دقيقاً. من پدرم در گرگان کارخانه داره. زندگيم خوب بود و راضي بودم. ولي به نظر من زندگي بدون مشکل، آدمرو خيلي زود به يکنواختي ميرسونه. من ترجيح ميدم که هميشه در زندگيم مشکل و سختي باشه. چون همين مشکلات بوده که باعث شده من الان اينجا باشم. خيلي خدا رو شکر ميکنم از اينکه اين همه شرايط خيلي سخترو در زندگي من گذاشت. اين همه چالش و شرايط سختي که گفتني نيست.
ولي با وجود اين، ريسکه ديگه. آدم يا موفق ميشه يا نميشه. شايد مجبور ميشدم يکي دو ماه رو با سختي زندگي کنم. اجاره خونه و قسط و غيره. ولي خوشبختانه الان حس خيلي خوبي دارم. ظهر که اوريف ليم بودم و شنيدم 21 درصدي شدم وقتي بيرون اومدم تا اينجا فقط خنديدم. احتمالاً همه فکر کردند که من ديونه شدم!
به نظر من ريسک کردن در زندگي خيلي جاها به نفع آدم تموم ميشه و خيلي جاها هم آدمرو ميزنه زمين. ولي همين زمين خوردنهاست که آدمرو به جايي ميرسونه. من زندگيم خيلي راحت نبوده. در اين دو سال خيلي سختي کشيدم ولي همينا باعث شده که درآمدم اينقدر بشه. امروز که 16 مارسه نزديک به 800 هزار تومنه که تا آخر ماه حتماً بيشتر ميشه.
خيلي عاليه. اولاً که تبريک ميگم به خاطر اين پيروزي خوب. اميدوارم که اين موفقيتها همينطور سلسلهوار برات بياد. تو يک مثال الهامبخشي. تو فردي هستي که من هنوز مشابهشرو اينجا نديدم. افرادي که اين کار رو کردند، شايد اينجوري تغيير دادن زندگيشون عميق نبوده...
براي اينکه هنوز باور نکردن. درضمن ريسک کردنه ديگه. جرأت ميخواد.
راستي فراز يه چيز خيلي خوب ديگه هم بهم ياد داده. اينکه هميشه سعي کن اولين کسي باشي که سختترين کارهارو انجام ميده. و کلاً سختترين کارها و کارهايي که ازش وحشت داريرو انجام بده. من اولين باري که ميخواستم جلسه اجرا کنم، فقط يک هفته وقت داشتم ولي همون يک هفتهاي بود که ميخواستم 21 درصدي بشم. خب کارم خيلي سنگين بود. صبح 7:30 بلند ميشد تا 10-11 شب که ميرفتم خونه. دائم با گروهم صحبت ميکردم. طوري که گلو درد گرفته بود. خيلي سخت بود و نميتونستم روي جلسهاي که بايد برگزار ميکردم تمرکز کنم.
ولي اينم خيلي خوبه که هر فردي ياد بگيره کاري که ازش ميترسهرو انجام بده که بعدش ترسش بريزه و وحشت، آزارش نده. و هميشه هم سعي کنه که اولين نفري باشه که اون کار سخترو ميکنه.
اگه بخواي به يه آدمي که خيلي دوستش داري، به خوانندهاي که اين مطلبرو جذب خودش کرده، بخواي يه پيام بدي، که تمام عشق يک انسان در اون پيام باشه، چي بهش ميگي؟ جوري که الهامبخشش باشه. جوري که تصميم بگيره پرواز کنه.
به چيزي که در اين مدت اعتقاد پيدا کردم اينه که هيچ کار خدا بدون حکمت نيست. حتي ممکنه مشکلي در زندگي آدم بوجود بياد که سالها طول بکشه و آدمرو در گرداب خودش فرو ببره. ولي بعدش مطمئنم که اتفاقي ميوفته که جبران همه سختيهايي که ميکشيرو ميکنه. جبران ميشه. هيچ وقت از خدا شاکي نباش. هيچ وقت ناشکري نکن.
ولي يه مسئله مهم اينه که هميشه بايد در زندگي هدف داشته باش. اينو خيليها ميگن و خيليها هم ميشنون و از کنارش رد ميشن. ولي سعي کن بفهمي هدف چيه. بنابراين هميشه سعي کن که يه هدف خيلي خوب براي خودت توي زندگي داشته باشي. و سعي کني که بهش برسي. حتي اگه فکر ميکني که خيلي دوره، مال چند سال بعده ولي هميشه اونو در نظر داشته باش و مرور کن. بدون هدف پيش نرو چون واقعاً هيچ چيزيرو نميبيني، هيچ چيزيرو نداري که بخاطرش به جايي برسي.
ممنونم ساناز از وقتي که گذاشتي. اميدوارم موفقيتهاي بيشتري داشته باشي و به همينجا ختم نشه و تجربيات خودترو باز هم در اختيار ما بگذاري.
خيلي ممنونم از شما. اميدوارم که همگي به ردههاي بالاتر اوريف ليم برسيم و در سمينارها شرکت کنيم.